a second self or different version of oneself

۵ مطلب در آبان ۱۴۰۲ ثبت شده است

اضطراب


لغت‌نامه دهخدا
اضطراب . [ اِ طِ ] (ع مص) اضطراب چیزی؛ تحرک و موج زدن و برخی از آن برخوردن یا زدن به برخی است. (از اقرب الموارد). تحرک و موج زدن. (از لسان العرب). جنبیدن و حرکت نمودن. (منتهی الارب). جنبیدن و حرکت کردن. (ناظم الاطباء). جنبیدن و لرزیدن و طپیدن. (آنندراج ). سخت جنبان شدن. (تاج المصادر بیهقی) (مؤید الفضلا). جنبیدن. (لطائف اللغه ، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف). طپیدن. (غیاث). تپیدن. طپش. اهتزاز. حرکت. (لسان العرب). هیش. هوشة. هیط. (منتهی الارب).
اضطراب بحر و نحو آن؛ موج زدن دریا و مانند آن. (ناظم الاطباء). اضطراب موج؛ به هم خوردن موجها. (از ناظم الاطباء) (از لسان العرب). مأج. (منتهی الارب ). اضطراب برق در ابر؛ تحرک آن. (از لسان العرب ). اضطراب مرد؛ دراز شدن با نرمی و فروخفتگی. (از منتهی الارب). دراز شدن مرد با سستی و فروهشتگی. (از ناظم الاطباء).


جنبیدن، لرزیدن، تپیدن، حرکت کردن، موج زدن دریا، موج زدن دریا، موج زدن دریا...
وجود و عدم کنار هم، آرامش و طغیان کنار هم، هزار باره گم شدن و پیدا شدن، از بین رفتن و به وجود آمدن، بدون آنکه هرگز مشخص شود از کجا به وجود می‌آید و در کجا پایان می‌یابد. درست شبیه به امواج دریا. درست شبیه به من. نه فقط شبیه به بی‌قراری‌ها و افکارم، یا دل دردها و تپش قلب‌هایم، نه. شبیه به تمام وجود من. انگار که در لغت‌نامه دهخدا همه وجودم را در یک کلمه یافت کرده باشم. داشتم با خودم فکر می‌کردم چقدر از این کلمه بدم می‌آید. بروم ببینم ریشه‌اش چیست؟ زیباتر و عمیق‌تر از تصوراتم بود. راستش حالا به اندازه قبل از آن بدم نمی‌آید. حالا شبیه به موج دریاست؛ تماشاکردنی!

۲۸ آبان ۰۲ ، ۲۳:۱۴ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
ftm_alter_ego

طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت

دفتر ن روی میز بود. ازش اجازه گرفتم و دفتر رو باز کردم. جلوی اسم هرکدوم از بچه‌ها یک چیزی نوشته بود. ازش پرسیدم که اینها چیه؟ گفت اون روز از بچه‌ها یک سوالی پرسیدم، از تو هم میخواستم بپرسم. گفت تو بزرگسالی رو توی چی میبینی؟ گفتم مسئولیت پذیری. گفتم توی هر حوزه‌ای که باشی، چه دانشجو باشی، چه شاغل، چه ارتباط، یاد بگیری مسئولیتش رو بپذیری. اما از اون فراتر، اینکه مسئولیت حال بدت رو به عهده بگیری و برای بهتر کردنش تلاش کنی. بعد به جواب‌های بقیه نگاه کردم. م گفته بود وقتی که میفهمی حسادت چه چیز مسخره‌ایه و دیگه حسادت نمی‌کنی. ز که از ما بزرگتره گفته بود وقتی که یاد می‌گیری حق خودت یا دیگری که بهش ظلم شده رو بگیری. و خود ن گفته بود وقتی که بخشیدن رو یاد می‌گیری. بعد ازم پرسید که چه برهه‌ای توی زندگیت بوده که بعدش احساس کردی واقعا بزرگ شدی؟ احساس کردی مسئولیت پذیر شدی؟ و من هر چی فکر کردم نتونستم جوابی بهش بدم. نه که همچین برهه‌هایی نگذرونده باشم، اما هیچوقت بعدش احساس نکردم که بزرگتر شدم، بالغ‌تر شدم. با خودم فکر کردم شاید به خاطر همینه که هنوز با عدد سنم احساس غریبی میکنم و انگار هیچوقت من و سنم روی هم نمیفتیم.
ن یادم آورد که مدتیه سعی نمیکنم که مسئولیت خودم رو به عهده بگیرم. حتی با اینکه از خودم خواسته بودم اما نتونستم هنوز. بهم گفت که امروز داشته به یکی از بچه‌ها میگفته که دلش میخواد بیشتر شبیه من بشه. بعد کلی تعجب و خنده گفتم چطور؟ گفت تو خیلی سلف کنترل داری و میخوام بیشتر اینطور باشم. بهم گفت که خیلی دلش میخواد از خودش آدم خوبی بسازه. ازش پرسیدم اگر خسته باشی چی؟ اگر توانش رو نداشته باشی؟ گفت میفهمم. منم یه وقت‌هایی مغزم میخواد ولی قلبم نمیتونه. گفت ولی آخرش که چی؟ اگه رها کنی خیلی بدتر میشه.
راست میگی. تو راست میگی. وقتشه بیشتر بزرگسال باشم. چون آخرش که چی؟ اگه به این رها کردن ادامه بدم خیلی بدتر میشه همه چیز.
پ.ن: اولین سوالی که ن ازم پرسید این بود که شعر مورد علاقت از حافظ چیه؟ و من به جای حافظ یاد این شعر مولانا افتاده بودم:
جمله بی‌قراری‌ات از طلب قرار توست
طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت

۰۹ آبان ۰۲ ، ۱۷:۳۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ftm_alter_ego

نیمکت

احساس می‌کنم هزار تکه‌ام. پخشم. نمیدونم دقیقا کجا اما میدونم که احساس میکنم هزار جا پخشم. گاهی حس میکنم این دردی که حس میکنم، درد تلاش برای جمع شدنه. مثل وقتی که هزار تا کش مختلف به یک مرکز وصل باشه و حالا بخوای همه کش‌ها رو بکشونی و برگردونی پیش خودت. طبیعیه که کلی فشار و انرژی میخواد نه؟ جدای از اینکه اصلا شدنیه یا نه.
می‌دونی، آدم انگار برای بلند شدن باید جمع و جور باشه. برای اینکه بتونه کاری کنه، باید جمع و جور باشه. وقتی حس میکنی هزار تکه‌ای، هرجایی که میری، هر کاری که می‌کنی، با هرکسی که حرف میزنی، تکه‌هایی از خودت رو نمیبری. نه که نخوای ببری، بلکه دستت بهشون نمیرسه که ببری. بعدش انگار واقعی نیستی. کامل نیستی. همه جا ناقصی، همه جا نصفه‌ای، همه جا انگار داری تظاهر می‌کنی.
منظورم از کاری کردن، کار بزرگی نیست ها. احساس می‌کنم برای اینکه بتونم از روی این نیمکت بلند شم و برم داخل دانشکده کار‌هام رو ادامه بدم، نیاز دارم همه‌ی تیکه‌هام رو برگردونم سر جاش. نیازدارم با تمام توان همه کش‌ها رو بکشم، ولی زوری ندارم، دستم به تیکه‌ها نمیرسه.
به نظرت میشه همه تکه ها رو رها کرد؟ شاید اون فشار هم تموم شد همراهش؟ اگه تموم نشد چی؟ تا کی میشه روی نیمکت نشست؟

۰۹ آبان ۰۲ ، ۱۶:۳۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ftm_alter_ego

لحظات تنگ ماهی

سه سال اول ابتدایی مدرسه جالب و باصفایی داشتم. قبل عید تو کلاس سفره هفت سین مینداختیم و هممون میتونستیم روسری برای خودمون بیاریم. اون روز مدرسه پر از دخترهای کوچیکی بود با روسری‌های رنگارنگ و هفت سین‌های کوچیک تو دست‌هاشون. یادمه یکی دو سال بهمون تنگ‌های کوچولوی ماهی قرمز میدادن. انقدر کوچیک و نازک و سبک بودن که باید تمام مدت توی مدرسه و سرویس و خونه حواست رو جمع میکردی که تنگ به جایی نخوره و نشکنه. یادمه حتی اگه تو سالم رسوندنش به خونه موفق میشدم، باز هم لبه‌های نازک شیشه لب‌پر میشد.
این روز‌ها احساس همون تنگ‌های کوچیک رو دارم. احساس می‌کنم انقدر نازک و شکستنی شدم که کوچک‌ترین چیزها باعث میشن لب‌پر بشم. حتی دسته پلاستیکی صندلی اتوبوس که هزار بار بهش برخورد کردم و هیچوقت باعث نشده چیزیم بشه، حالا راحت منو لب پر میکنه.
لحظاتی هستن که باعث میشن خیلی به آدم‌ها احساس نزدیکی کنم. فرقی نداره کجا با این موضوع مواجه بشم؛ فیلم، سریال، دوست، خانواده، فرقی نداره. اما هروقت که با آدم‌ها تو این حالت مواجه میشم احساس می‌کنم یک‌دفعه خیلی به من و به قلبم نزدیک میشن. یکهو میتونم با تمام وجودم درکشون کنم و کنارشون بشینم و قلبا دوستشون داشته باشم، با وجود تمام تفاوت‌هایی که بین من و اونها ممکنه وجود داشته باشه. دلم میخواد اسمش رو بذارم لحظات تنگ ماهی. لحظاتی که آدم‌ها خالصن، نزدیکن، واقعین، مظلومن. احساس می‌کنم قلبم با این لحظه‌ها آشناست، هم برای خودم هم برای بقیه.
اما یک تفاوت بزرگ وجود داره. وقتی توی آدم‌ها با این لحظات مواجه میشم، باعث میشه خیلی خیلی دوستشون داشته باشم، باعث میشه که دلم بخواد بغلشون کنم و رهاشون نکنم، دلم بخواد کنارشون باشم و تنهاشون نذارم. خیلی وقت‌ها هم از پس این کار برنمیام اما میدونم که واقعا دلم میخواد اینطور باشم. ولی وقتی نوبت به خودم میرسه، از تنگ بودن متنفر میشم، از خودم بودن متنفر میشم، از نفس‌هام متنفر میشم، از بدنم متنفر میشم.
انگار برای همینه که توی این لحظات عاشق آدم‌ها میشم. چون با تمام وجودم میدونم که ممکنه اونها الان از خودشون متنفر باشن و واقعا نیاز داشته باشن کسی دوستشون داشته باشه. اما اگر نخوام منتظر کسی باشم که تنگ ماهیم رو دوست داشته باشه، اصلا اگر کسی نباشه که دوستش داشته باشه، باید با تنگم و این همه تنفرم بهش چی کار کنم؟

از اینکه انقدر مراقب تنگ شیشه‌ای نازکم باشم که نشکنه و اون باز هم لب‌پر بشه، خسته‌ام.


نام اثر: lost souls wandering

۰۲ آبان ۰۲ ، ۱۹:۰۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ftm_alter_ego

تولدت مبارک.

قبل از اینکه بیشتر از این درگیر تبریک تولد‌ها بشی میخوام باهات تنها باشم. میخوام ازت بپرسم که حالت چطوره؟ واقعا چه کار می‌کنی؟ میخوای چه کار کنی؟ پارسال چطور بود؟ با همه‌ی این سوال‌ها میخوای چه کار کنی؟


می‌دونی، بزرگترین انتقادم ازت به عنوان یک بزرگسال، یک فرد بیست و دو ساله، اینه که تو انگار نمی‌خوای مسئولیت خودت رو به عهده بگیری. نه به این معنی که توی زندگیت اون بیرون تلاش نمی‌کنی، نه. به این معنی که مسئولیت حال بدت رو به عهده نمیگیری، مسئولیت بهتر کردن خودت رو به عهده نمی‌گیری، مسئولیت به شیوه درست بهتر کردن روابطت رو به عهده نمی‌گیری و اجازه میدی هر فشاری که اون بیرون هست، هر فشاری که به وجود میاد، تو رو در حالت خلسه فرو ببره.

از حالم میپرسی؟ خب، میدونم که حالم خوب نیست. قبلا ته دلم منتظر میموندم کسی بالاخره حال بد من رو ببینه و دستم رو بگیره و کمکم کنه و من رو بکشه بیرون. انگار میدونستم که تنهایی از پس نجات خودم برنمیام. حالا اوضاع شدیدتر شده و منتظر هیچ‌کسی هم نیستم که من رو بیرون بیاره. خودم اون پایین هستم و در عین حال نیستم. انگار که در اعماق چاه نشسته باشی و به جای اینکه اطرافت رو نگاه کنی و سنگی پیدا کنی که دستت رو بهش گیر بندازی و خودت رو بکشی بالا، در عوض چشمت رو ببندی و تصور کنی در اعماق چاه نیستی و هنوز داری تو خیابون راه میری. یا اینکه خودت رو مشغول شمردن حشره‌های کف چاه بکنی تا یادت بره که در اعماق یک چاه نشستی.

می‌دونی، میخوام بگم از خودم انتظار ندارم که راحت چوب و سنگ رو پیدا کنه و تنهایی بیاد بیرون، اما از خودم حداقل انتظار دارم که مشغول شمردن مورچه‌ها نشه. که چشم‌هاش رو باز کنه، ببینه کجا ایستاده؟ چه حسی داره؟ چیشد که افتاد اون پایین؟ چرا افتاد؟ چه وقت‌هایی میفته؟ چقدرش تقصیر خودشه و چقدرش تقصیر خودش نیست؟

حداقل انتظاری که ازت دارم به عنوان فردی که قراره بالغ تر بشه، اینه که حداقل ببینی. حداقل تلاش کنی که ببینی. میتونی بهم قول بدی که حداقل به این سوال‌ها فکر کنی؟

تولدت مبارک.

۰۱ آبان ۰۲ ، ۰۰:۰۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ftm_alter_ego