"میشه خنده مسکن الکی نباشه؟ میشه با غمامون بخندیم؟ میشه غمامون یادمون باشه و بخندیم؟"
امروز رو رو تخت در حال سریال دیدن گذروندم. نه از اون رو تخت بودنا که انگار مجبوری و هیچی بیرون تخت نیست. نه ازونا که فلج شدی و توان پا شدن نداری. نه تو تخت بودم چون واقعا دلم میخواست تو تخت باشم. دلم میخواد تو تخت بمونم و کاری نکنم. درسته حوصله کاری کردن هم ندارم اما این بار جنسش فرق داشت انگار. تو روز خیلی فکر کردم پاشم کتابی بخونم اما حوصلم نکشید. فکر کردم فلان موقع پا میشم میرم سراغ کارم اما حوصم نکشید. تا آخر شب. آخر شب یهو یاد اجراهای سجاد افشاریان تو خندوانه افتادیم. اون موقع دو تا اجرا بیشتر انجام نداده بود و مردم بش رای نداده بودن ولی ما عاشقش شده بودیم، ضبطش کرده بودیم و میدیدیمش چند وقت یه بار. انقدر دیده بودیمش که بعد این همه سال من هنوز جملههاش و شوخیهاشو یادم بود. اون موقع که دیده بودمش درکی نداشتم از جاهایی که میگه، این بار درکی داشتم از دیوارای تئاترشهر، تئاتر دیدن، جوونی، غم، میدون آزادی، ونک، ولیعصر. و چیزی در من عمیقا غمگین میشه. چیزی در من عمیقا غمگین میشه وقتی به شعر خوندن سجاد افشاریان گوش میدم، لحن حرف زدنش، فکرش، هدفش از اجراش، این جملهها جمله های آخرشه. انگار با تمام وجودش همینو میخواد. که مردم نخندن که فراموش کنن، که با وجود غمهاشون بخندن. همه کاری که منم باید بکنم همینه. همه کاری که خ ک ازم میخواد. و از پس همین برنمیام.
داشتم از این میگفتم که از دیدنش چیزی در وجودم عمیقا غمگین میشه انگار واقعا دستش میرسه به نقطهای عمیق توی وجودم، توی وجود منی که مدتیه خیلی کم پیش میاد کسی چیزی دستش به جایی برسه. و باوجود همه بیمیلیم گاهی حس میکنم شاید جواب همونجاست. توی کتابا، توی شعرا، تو شنیدن و دیدن آدما، آدمایی که عمیقن معنی دارن از غمشون معنی ساختن و آه کاش درک بیشتری داشتم از این کلمهها که میگم اما ندارم. س راست میگه. همیشه قرار نیست دنبال نور بگردی. یه جاهایی باید ببینی چی غمگینت میکنه.