اولین باره که تنهایی اومدم کافه. دارم یک کتاب چاپ قدیمی از نادر ابراهیمی میخونم که از دست فروش ۲۰ هزار تومن خریدمش. به خاطر اسمش خریدمش. تضادهای درونی. آهنگ توی کافه میگه "نمانده در دلم دگر توان دوری" و من نمیتونم روی متن کتاب تمرکز کنم و اسمهارو باهم قاطی میکنم. لتهم زیادی تلخ بود و اولین بار بود روم شد بگم برام شکر بیارن. راحتم. معذب نیستم. و تنهام. ولی انگار با تنها بودنم مشکلی ندارم. "چه سود از این سکوت و آه از این صبوری". امروز روز ولنتاینه. هیچوقت برای این روز ارزشی قائل نبودم ولی فکر کنم تو این روز تنها کافه اومدن یکم عجیبتره. نمیدونم. به دلایل نامعلوم احساس کسی رو دارم که مقابل یه دریای طوفانی وایساده، ولی به جای نگرانی برای طوفان، صرفا از احساس باد لای موهاش لذت میبره. فقط همین.